تبليغاتX
تولد من

تولد من

این وبلاگ را عمویم به مناسبت تولدم ایجاد نموده است

گرگم و بره می برم

یکی بود یکی نبود٬ بره ای زرنگ وچاق.....

ادامه را در زیر کلیک کنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:40  توسط فاطمه باستی  | 

روزی گرگی و الاغی...

روزي الاغ هنگام علف خوردن ،‌كم كم از مزرعه دور شد . ناگهان گرگ گرسنه اي جلوي او پريد .

الاغ خيلي ترسيد ولي فكر كرد كه بايد حقه اي به گرگ بزند وگرنه گرگه اونو يك لقمه مي كنه ، براي همين لنگان لنگان راه رفت و يكي از پاهاي عقب خود را روي زمين كشيد .

 الاغ ناله كنان گفت : اي گرگ در پاي من تيغ رفته است ، از تو خواهش مي كنم كه قبل از خوردنم اين تيغ را از پاي من در بياوري .

گرگه با تعجب پرسيد : براي چه بايد اينكار را بكنم من كه مي خواهم تو را بخورم .

الاغ گفت : چون  اين خار كه در پاي من است و مرا خيلي اذيت مي كند اگر مرا بخوري در گلويت گير مي كند وتو را خفه مي كند .

گرگ پيش خودش فكر كرد كه الاغ راست مي گويد براي همين پاي الاغ را گرفت و گفت : تيغ كجاست ؟ من كه چيزي نمي بينم و سرش را جلو آورد تا خوب نگاه كنه .

در همين لحظه الاغ از فرصت استفاده كرد و با پاهاي عقبش لگد محكمي به صورت گرگ زد و تمام دندانهاي گرگ شكست .

الاغ با سرعت از آنجا فرار كرد . گرگ هم خيلي عصباني بود از اينكه فريب الاغ را خورده است . 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:34  توسط فاطمه باستی  | 

BubbleShare: Share photos - Powered by BubbleShare
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:27  توسط فاطمه باستی  | 

جوجه کوچولو

یکی بود یکی نبود. توی یک مزرعه بزرگ ......

برای مطالعه ادامه داستان برروی ادامه مطلب در زیر کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:37  توسط فاطمه باستی  | 

قورباغه و گاو نر

 

قورباغه كوچولو به قورباغه بزرگي كه كنار بركه نشسته بود مي گفت: واي پدر،من يك هيولاي وحشتناك ديدم. او به بزرگي يك كوه بود و روي سرش هم شاخ داشت. دم درازي داشت و پاهايش هم سم داشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:38  توسط فاطمه باستی  | 

کسی کمک می کند؟

 

 

يك مرغ حنايي كوچولو همراه با دوستانش در مزرعه زندگي مي كرد.دوستان او يك سگ خاكستري، يك گربه ي نارنجي و يك غاز زرد بودند.

 

برگرفته از  سایت کودکان

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:33  توسط فاطمه باستی  | 

عروسک قشنگ من

عروسک قشنگ من

نازِ خوش آب و رنگِ من

 

چشات خيلي قشنگه

 

موهات طلايي رنگه

 

لبهاي تو مثلِ گُله

 

صورت ماهت تُپله

 

مي دوني كه مادرت منم؟

 

بيا بشين رو دامنم

 

تا موهاتو شونه كنم

 

واست انار دونه كنم

 

 

 برگرفته از وبلاگ  ترانه کودکان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:26  توسط فاطمه باستی  | 

گرگی در لباس میش

 

 

روزي روزگاري يك گرگ بدجنس براي پيدا كردن غذا دچار مشكل شد. چون گله اي كه  براي چرا به آن كوه و چمنزار مي آمد يك چوپان دلسوز و يك سگ دقيق داشت. آنها مواظب هر اتفاقي در گله بودند.

گرگ گرفتار شده بود و نمي دانست چكار بكند تا اينكه يك روز اتفاق عجيبي افتاد. او يك پوست گوسفند را پيدا كرد. گرگ آنرا برداشت و بسرعت فرار كرد.

  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:17  توسط فاطمه باستی  | 

بیا و ببین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:22  توسط فاطمه باستی  | 

تولد تولد ..... مبارک مبارک

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:18  توسط فاطمه باستی  |